پرستو 
  corner   



HOME

ARCHIVES


 

Saturday, February 28, 2004

 
اما سال 79 تحويل شد مثل هميشه شاد نبودم تنها پيدا کردن دوستای بسيار خوب هم خوابگاهی شادی توی منو تشکيل ميداد سال که تحويل شد و گذشت روز دوم سوم عيد بود خواهرم گفت ( چون يه بوهايی برده بود از علاقه من ) راستی ميدونی شقايق نامزد کرد گفتم جدی ميگی مبارکه با رضا يا امين ( پسر عموهای شقايق ) گفت نه با يکی از اقوام مامانش يه دفعه آسمون خراب شد روی سرم ديدم تمام اون کنار کشيدن ها حتی با اينکه من کارم رو انجام داده بودم هيچ شد و از اين متعجب شدم با وجود رابطه عالی رضا و شقايق چرا اينجوری شد ، خلاصه گذشت چند روز بعد عيد نامزدی شقايق بود که به هيچ وجه من تحمل رفتن رو نداشتم
يادمه رفتم خوابگاه تعداد کمی اومده بودن . بعد از اون توی دانشگاه ترم اول دوست نداشتم به هيچ وجه واشه کسی ( دختری ) جلب توجه کنم که اينکارو نکردم ما سه تا پسر بوديم باقی دختر آخه رشته ما معماری بود ترم يک گذشت توی کلاش ما دو تا دختر هم اسم هم خونه ای بسيار فهميده که هر دوشون اسفندی بودن وجود داشت که مثل خواهرای من بودن و هنوز هم هستن و خواهند بود اسمشون محبوبه بود بهشون ميگهتن لولک و بولک .
ترم دوم رسيد يه هم خونه ای هم رشته داشتم اسمش احمد رضا بود ديوونه يکی از اينا بود با جنگ و دعوا شروع شد رابطه محبوب (اين محبوب که ميگم مهربونتره بود) با احمدرضا اونم اواخر ترم دوم . من هم هميشه نقش حلال مشکلات رو داشتم بدون اينکه کسی از من بپرسه تو چی ميخوای شايد واسه اين اينطور بودم که اوايلش می خواستم از موضوع قديمی خودم يعنی شقايق فرار کنم ولی بعدا ديدم نه اينجوری هم نيست
محبوب رو خودم هم خيلی یوست داشتم ولی وقتی ميخواستم به زبون بيارم ديدم احمدرضا رو و بر اين باور که اين بار هم مثل اينکه نوبت من نيست که دلم آروم بگيره خلاصه احمدرضا سخت موضوع رو چسبيده بود که محبوب جواب بده بهش ؛ ولی از محبوب بگم که قبل از دانشگاه پسر عموی خودش علی رو مد نظر داشت و رابطه متقابل بود و اينکه بسيار پسر خوبی بود علی و محبوب از درد قبلی هنوز اذيت بود قصه محبوب مفصله که باشه واسه بعد تا اينجا داشته باشيم ميرم به سمت خودم و بر ميگرديم . من توی ترم دوم با 11 تا از دوستام خونه گرفتيم که همشونو دوست داشتم که دو تاشون واسه من تافته جدا بافته بودن من توی اون ترم، دو تا برادر واقعی پيدا کردم که برای من از همه چيز بهتر بود و بگم 11 تاشون مثل برادر من بودن خدايی همه همديگه رو دوست داشتن باقی رو هم ميگم .





This page is powered by Blogger.