پرستو 
  corner   



HOME

ARCHIVES


 

Tuesday, January 27, 2004

 
شانزدهم دی

سری قبل آخرش يه دفعه پريديم يه موضوع ديگه نمی دونم نه از اولش می خوام تکرار کنم روزای بيقراری
در اولين نوبت سخت ولی هر چی هم سخت باشه بازهم يه شيرينی داره که نمی دونم چه جوری ميشه نوشتش آخه همه چيزو نمی شه نوشت خلاصه يادم مياد توی اميان نوجوانانه خودم بودم دنبال چيزای جديد بودن و اين حرفا خلاصه نمی دون چی شد ديدم گلوم يه جا گير کرده اونم همون نزديکی ها يعنی طرف صحبت فاميله ای وای هم بازی کودکی اون يه نوه عمو ، خلاصه ما که دستمون به جايی بند نبود حتی جرات گفتنش رو به خودش هم نداشتم چون رابطه ماها منظورم من و اون و نوه عموهای ديگمون که پسر عمو و دختر عموهای اون ميشدن همه مثل برادر و خواهر بوديم خلاصه اين موضوع به طور جدی از سال 73 با من بود تا 78 که سربازی من رديف شد و بعدش هم دانشگاه رفتم . حالا جاهای جالب رو بگم که من با دو تا از پسر عمو های اون که نوه عموهای من ميشن با هم بزرگ شده بوديم و مثل برادر بوديم از قضا من غافل نمی دونشتم که اونها هم همين مشکل رو دارن يکی از اون دو برادر مريض هم هست بنده خدا که بعد از پی بردن به اين موضوع بخاطر اون و بخاطر نداشتن موقعيت برای خودم که تازه اول جوونی و بی تجربگی و بی وضعيتی
بود و ميديدم که با دست خالی نميشه کاری کرد واقعا نمی شه خلاصه ما کشيديم کنار ولی اين موضوع پاک منو منزوی از همه چيز کرد چون بخاطر رسيدن به هدفم دانشگاه رفتم و کارهای زيادی کردم خلاصه نمی تونستم به راحتی از فکرش جداشم هيچ وقت ابراز علاقه مستقيم نکردک هيچ وقت ولی گه گاهی يه محکی ميزدم ولی بعد فهميدن موضوع خاستگاری از سمت پسر عموش ديگه مسئله رو جدی ديدم و کنار کشيدم يه خورده منطقی تر ميتونستم کنار بيام باهاش اما .




Sunday, January 11, 2004

 
اينجا يک نفر خاطراتش رو مينويسه

آدم که از روزگار خسته ميشه حس ميکنه روزگار هم از اون خسته شده
نمی دونم ولی من الان دارم اينجوری فکر می کنم
شايد احمقانه باشه ول فکر ديگه
آدم که به روزمره گی گرفتار شه خوب معلومه از اين افکاريات سراغش مياد
وقتی تفريحی نداشته باشی گيرم که داشته باشی وقتی واسه اين کاروقت نداشته باشی چون هنوز روز
شروع نشده صبحانه نخورده ميری سر کار تازه اونم کاری که ديگه علاقه ای بهش نداری
آدماشم مرتب انزجار از خودشون رو برای تو بيشتر می کنن ؛ البته نمی گم همشون گاهی يه دونه
کافيه .
خلاصه نمی دونم حالم از زندگی مادی که شرط ثابتش کوته فکری تام هستش ، که ديگه
حتی آدم به آسمون هم مثل روزای گذشتش نگاه نمی کنه و همش تو يک موضوع سير می کنه
اونم مادياته نمی گم عنصر مهمی نيست ولی همه چيز آدما نيست ؛ که متاسفانه امروزه به هست
تبديل شده چه ميشه کرد انسان نسل امروز انسان ماشينی (مکش مرگما) هستش .
خودم رو که می بينم صبح پا می شم ميرم سر کار اول توی سن 25 سالگی حدود ساعت 3 می رسم خونه
يه خواب کوتاه اگه بشه چون مزاج خوابمون هم بهم خورده طوری که پر بيفته يا زلزله تلفن به صدا در بياد
فرقی نمی کنه ديگه خواب پر ، خلاصه بعد ممکن تلفن به صدا در بياد بعضی روزا هم در نمی ياد
اگه به صدا در اومد چون تلفن اتاقم جداست 100 در 100 با خودم کار دارن ، شروع می کنيم به صحبت ولی
بعد اون مشکلی که چند ماه پيش ، بوجود اومد ديگه اوضاع خيلی عادی نيست و خرج احساسات خيلی سخت
شده برای امروز کافيه ...




 
اينجا يک نفر خاطراتش رو مينويسه





This page is powered by Blogger.